بدون عنوان 17 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امروز دلم هوای بیرون رفتن کرده بود. بعد از اینکه دیروقت شد و  مطمئن شدم اون نمیتونه باهام بیاد، رفتم بخوابم. ساعت هشت شب بود حدودا. روی تخت خواهرم دراز کشیدم، دلم خیلی براش تنگ شده. اینجوری احساس میکردم بهش نزدیکترم! سرمو چسبوندم به شوفاژ و از گرماش لذت بردم. یاد مامانم افتادم که هروقت این کارو میکردم میگفت سرت میترکه بهار، یه کم از اون شوفاژ فاصله بگیر...

 آخ که چقدر دلم برای مامانم تنگ شده... یه کم چشمام گرم خواب شده بود که با ویبره ی اسمس بیدار شدم. "ببخشید واقعا امروز نتونستم" ... در جواب اسمس من  بود که گفته بودم:"امروز خیلی دوست داشتم برم بیرون"... منم سعی کردم خودمو خیلی عاقل نشون بدم و بگم که درکت میکنم. گفتم" اشکالی نداره، حتما کار داشتی"... دوباره خوابیدم... خوابهای خیلی آشفته ای دیدم. خیلی عجیب و غریب بود. دیگه کسی نبود که توی خواب ازم ناراحت باشه ولی کسی هم توی خوابم خوشحال نبود. تعریف نمیکنم چون یادآوریش خوشایند نیست. وقتی از خواب بیدار شدم دهنم خشک شده بود و گلوم میسوخت. پا شدم یه لیوان آب پرتقال خوردم و به نمازی رسیدم که نیم ساعت دیگه قضا میشد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody