گزارش یک روز صبح - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

ساعت پنج صبح: صدای نم نم بارون رو از پنجره ی اتاقم میشنوم. همه جا آرومه. غرق میشم توی پتو و با لذت گوش میکنم. چه آرامش بی حد و مرزی...

ساعت شش صبح: خوابم!

ساعت هفت صبح: با صدای بوق یه ماشین از خواب میپرم. مدرسه ی توی کوچمون باز شده و مردم هم همه با ملاحظه! صدای حرف زدن های بلند بلند و ... . پتو رو میکشم تا روی گوشم. دیگه نمیدونم بارون میاد یا نه.

ساعت هشت صبح: بعد از چند تا خواب آشفته از خواب بیدار میشم. احساس میکنم چند نفر از دستم ناراحتند. شاید بهشون زنگ زدم!

ساعت نه صبح: چند دقیقه بود خوابم برده بود که با صدای آلارم موبایلم از خواب بیدار میشم. امروز خیلی کار دارم. جایی هم برای چونه زدن نیست!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody