بدون عنوان 16 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

مسافرت... هوس کردم برم مسافرت. یه جای آروم مثل شمال. یه ویلا رو به دریا. با یه همسفر خوب. کسی که دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه. کسی که آرامشم رو توی اون سفر تضمین کنه. مهم نیست سفرم چقدر کوتاه باشه. دوست دارم از لحظه لحظه ش لذت ببرم.

یه آهنگ خوب چقدر میتونه روح منو نوازش کنه. من معتادم به آهنگ گوش کردن. و واقعا خوشحالم از این اعتیاد التیام بخش!

دلم برای خیلی ها و خیلی چیزا تنگ شده. برای مامانم... بابام... خواهرم... برای عشق... برای تجربه کردن یه حس تازه... یه حس قشنگ...

بارون بارید... انتظارشو نداشتم. خوشحال شدم وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم. یاد خیلی وقت پیش نیفتادم! فقط یاد چهار سال پیش افتادم که از شهر دانشگاهم اومده بودم خونه و بارون میبارید. ترم اولی بودم. چند هفته بود بابا و مامان رو ندیده بودم و چقدر دلتنگ بودم. اون موقع، فکرش رو هم نمیکردم که یه روزی برسه این همه وقت نبینمشون.... امروز که بارون بارید دوباره دلتنگ شدم... دلتنگ تو هم بودم که امروز خیلی خوشحال بودی. خوشحالم از اینکه خوشحالی. میدونم تا چند روز دیگه نمیتونم ببینمت. سرت شلوغه. اما این روزها، روزهای قشنگیه توی زندگیت.

شوفاژها رو روشن کردیم. هوای خونه هم سرده هم گرم! هوای اینجوری رو دوست دارم.

چقدر دلم هوای پیانو زدن زده به سرش. پیانویی که یه پارچه کشیدم روش که... که نمیدونم چرا! همه ی نت هام گم شده. فکر کنم دیگه هیچ نتی هم حفظ نباشم! اه... از دست خودم!

برم پنجره رو باز کنم یه کم هوای تازه بخوره به سرم، شاید عقلم بیاد سر جاش!

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody