رویا - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

همیشه توی رویام مردی رو که کنار خودم تصور میکردم یه مرد خیلی خوشتیپ و خیلی مهربون بود. از این مردهایی که همش حواسشون هست یه وقت چیزی احتیاج داشتی برات بیارن. توی همون رویام همیشه برام مهم بوده که خوش قیافه هم باشه. اما اخلاقش از همه چیز مهمتر بوده. شاید توی رویام دنبال یه چیزی میگشتم که اصلا وجود خارجی نداره. شاید یه رویای مشترک باشه با خیلی های دیگه. اما رویاست دیگه. بودنش بهتر از نبودنشه.

دلم میخواست ساعتها کنارم بشینه و فقط دستمو بگیره و نوازش کنه، هیچ چیز دیگه ای هم ازم نخواد. دلم میخواست اخلاقم، کارهام، شیطنت هام و همه چیزم براش بهترین باشه. از این مردهایی که میفهمن احساس چیه. البته همه اولش میدونن احساس چیه ولی توی یه بازه ی زمانی کوتاه یادشون میره. کسی رو کنار خودم تصور میکردم که همیشه بهم احساس مهم بودن و تازه بودن بده. نمیدونم همچین کسی هست یا نه. نمیخوام هم دنبالش بگردم. من الان یکی رو دوست دارم که خیلی از این ایده آل ها رو هم نداره اما برای من دوست داشتتنیه.

چقدر از رویاهام فاصله گرفتم. از نوازش دستم. از نسیم خنک کنار دریا رو با اون حس کردن. از چند تا حرف عاشقانه درست وقتی که انتظارشو نداری. از خندیدن بی دغدغه. از این همه چیزی که حتی با نوشتنشون هم بغض خفم میکنه. و وقتی به یه جایی میرسم شاید اشکم هم جاری بشه. به اینجا که "آیا من واقعا خوشبختم؟" ... و نمیدونم این اشک نشونه ی چیه. الان فقط فکر کردن به همون رویام خوبه و یه دل سیر گریه کردن...

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody