بدون عنوان 15 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

آهنگ زیبای "واژه" ابی رو به یاد امروز گوش میدم! که تو با صدای بلند باهاش میخوندی و من چشمامو بسته بودم و به صدای هردوتون گوش میدادم!! چقدر این آهنگ حس تازگی بهم میده. مخصوصا اولش که با صدای آروم میخونه... زمزمه های تورو  هم دوست دارم. آرامش محضه...

هوا واقعا سرد شده. بازم سرمای سنگ های کف خونه و لباس های گرم، و بیرون از خونه هم بساط لبوی داغ که من عاشقشم... فقط حیف که امسال میخوام شومینه رو روشن نکنم.(برای صرفه جویی در مصرف انرژی!!!). عاشق لم دادن کنار شومینه ام. وقتی که پلک هام کم کم سنگین میشه و ذهنم خوابهای خوب رو طلب میکنه.

امروز بیشتر وقتمو با تو بودم. حالم خیلی خوب نبود. تو هم از مریضت خوب پرستاری کردی. الان که بهترم ناراحتم برای لحظه هایی که بهت غر میزدم!

چند تا جای تاریخی رو امروز دیدم و خیلی تعجب کردم که چرا تا حالا جاهای به این قشنگی نیومده بودم. از این به بعد از دستشون نمیدم.

خوشحالم که هوا واقعا پائیزیه. فقط الان بارون رو کم داره. وای... که دستمو از پنجره ی ماشین بیارم بیرون و با همون سرعت زیاد قطره های آب به دستم بخوره. شاید هم به صورتم. لحظه های زیبایی که هیچ جایی برای دلتنگی ندارن... فقط لذت میبرم...

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody