بدون عنوان 12 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

امروز روز خوبی بود. خیلی کار داشتم. خیلی هم خسته شدم. اما بعضی وقتها آدم بی دلیل یه روز رو دوست داره. امروز هم از همین روزها بود. رفتم دانشگاه. خیلی دنبال کارهای تسویه حساب و تحویل پایان نامه بودم. چند تا از کارهام هم موند برای فردا. تا چند روز دیگه مجبورم اینجا بمونم.

از اون بگم... شرایطم اصلا عوض نشده. اگه میتونستم تصمیم بگیرم برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم خیلی خوب بود. اما نمیشه... شاید هم نمیخوام!

امروز آسمون خدا از همیشه آبی تر نبود. مثل همیشه بود. آدم ها هم همه مثل قبل بودن. اما من خودم یه کم سعی کردم بهتر باشم. چون واقعا به این نتیجه رسیدم که هیچکس رو نمیشه عوض کرد. اگه میخوای دنیا به کامت باشه باید خودت رو عوض کنی. جوری که بتونی لذت ببری، حتی از کمترین چیزها... چقدر شعار دادم!!!

چند تا درگیری ذهنی دارم، لطفا برام دعا کنید...

برای خدایم: برایت مینویسم که خودم را یادآوری کنم! با اینکه میگویند بنده هایت را فراموش نمیکنی. میخواهم حضورت پررنگ تر از همیشه باشد در زندگیم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody