چگونه رهایت کنم شهر پر خاطره ی من؟ - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

این هم از حال و روز من. حسابی گیج گیجم این روزا. همه هم میفهمن. با این که خیلی سعی میکنم نشون بدم حالم خوبه ولی حداقل میفهمن که بی حوصله م. امروز داشتم با آژانس از دانشگاه برمیگشتم خونه، به راننده آژانسه گفتم سر راه یه عابر بانک نگه دارید لطفا. چند قدم اونورتر از یه عابر بانک نگه داشت و گفت بفرمائید. انقدر تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کجام. گفتم عابر بانک کو؟ بهم نشون داد. وقتی برگشتم گفت ترم اولی هستید؟؟!! با همون حالت گیجم گفتم نه. فکر کنید، این مسیر رو من تاحالا هزار بار شایدم بیشتر خودم رانندگی کرده بودم.

به هرجای این شهر که نگاه میکنم برام یه خاطره ست. شهری که تقریبا همه ی خیابوناشو با اون رفتم. با هم خندیدیم. گریه کردم. نگران بودم. آروم بودم....

خیابونایی که تنهایی رفتم و روندم و روندم و فقط فکر کردم و آهنگ گوش دادم. حالا باید از این شهر برم. دیشب وقتی رسیدم اینجا یه لحظه احساس کردم چه آرامشی داره برام خیابونای این شهر.

حالا باید از اینجا برم و شاید دیگه هیچوقت برنگردم. شاید خیلی سال بعد دست بچه مو بگیرم و بیایم اینجا بهش بگم ببین عزیزم، مامان اینجا دانشگاه میرفته. مامان کلی خاطره داره از اینجا. ولی به کی میتونم بگم چه خاطراتی دارم؟ پیش کی میتونم اشک بریزم و بگم من عاشق این شهر و خاطراتشم؟ وقتی ذهنم به اینجا میرسه، اشکهام میان کمکش چون خودش تنهایی کم میاره.

وای خدای من، چقدر دلم تنگ شده برای همه ی روزهای خوبم. برای این شهری که هنوز ترکش نکردم!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody