بدون عنوان 11 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

وای خدا دارم دیوونه میشم. حالم خیلی بده امشب. یاد همه ی خاطرات خوبم افتادم. یاد همه ی چیزایی که الان فقط برام شده یه حسرت، یه بغص. یه بغض که اگه بشکنه هم خوب نمیشم.

یادته بهم میگفتی "بهم بگو دوستت دارم" ، منم خودمو لوس میکردم و نمیگفتم. که اذیتت کنم. که بخندیم. با هم. از ته دل. یاد اسمس های طولانیمون افتادم. چند ساعت پشت سر هم. راستی چرا اون اولاش بیشتر اسمس میزدی تا زنگ؟ خسته نمیشدی؟ آهان یادم اومد، بعدا بهم گفتی اولاش روت نمیشد زیاد بهم زنگ بزنی. آخی، چقدر کوچولو بودی.

تو که اینجارو نمیخونی، هیچوقت هم بهت نمیگم که این چیزارو اینجا نوشتم. هیچوقت هم نمیگم دلیل حس دیوونه کننده ی این روزای من تویی. با اینکه هر روز باهات صحبت میکنم اما بهت نمیگم که چی کار کردی با دل من. اصلا بگم که چی بشه؟ مگه دیگه مهمه برات؟ نیست. و این عین حقیقته.

این حقیقت چه چیز مزخرفیه. چقدر چیز مزخرف توی این دنیا وجود داره. خدایا من این وضع رو دوست ندارم. این حس و حال رو دوست ندارم.

الان که بهت زنگ زدم با یه دل پر زنگ زده بودم. به عنوان آخرین امیدم برای درددل. فقط میخواستم یه کم آروم بشم. ولی چی شنیدم؟ "" ببخشید من دارم میرم حموم"" ... فقط روی تختم دراز کشیدم و آرزو داشتم دیگه هیچی نفهمم.

آرزو... چه مفهوم غریبی شده برای من...

نوشته شده در شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody