بدون عنوان 10 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

این روزی چند دفعه آپ کردن های من نشونه ی اینه که واقعا حال و روز خوبی ندارم. یه بستنی بزرگ گذاشتم جلوم و دارم تند تند میخورم ( البته الان که دارم مینویسم، نه). وقتی حالم خوب نیست زیاد بستنی میخورم! با یه آهنگ ملایم که نه میفهمم چی میگه نه میخوام بفهمم.

چند شبه خوابهای بد میبینم. منظورم خوابهای وحشتناک نیست ها. خوابهایی که خیلی اذیتم میکنه. مثلا دیشب خواب دیدم دانشگاه قبول شدم. اونم پزشکی ( حالا اصلا من که رشته م ریاضی بوده). بعد، دو سال دیر رفتم برای ثبت نام. توی خواب داشتم التماس میکردم که ثبت نامم کنن. خیلی از خوابها هم وقتی از خواب بیدار میشم یادم رفته، فقط حس بدش مونده.

امروز بغضم ترکید... وقتی داشتم با مامان حرف میزدم خیلی جلوی گریمو گرفتم. موفق هم شدم. اما وقتی داشتم با "اون" حرف میزدم دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. دوست نداشتم گریه کنم. دلم میخواست محکم تر از این حرفها باشم. اما خب نیستم. به زور که نمیشه.

امروز دلتنگ هم شدم. دلتنگ خودم! آره دلتنگ اون بهاری که همیشه شاد بود. دلتنگ خنده هام. نه که الان نخندم، نه. اما از ته دل که نیست. دلم یه خنده ی بی دغدغه میخواد.

نوشته شده در جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody