بدون عنوان 9 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دروغ گفته م اگه بگم حالم خوبه و هیچیم نیست. خب دلم گرفته...چیکارش کنم؟ اصلا اومدم بنویسم تا یکم بهتر بشم. دلم میخواد با یکی درد دل کنم. اما هیچکس نیست! باورتون میشه؟ هیچکس ناراحت

دو روز پیش باهاش رفتم بیرون.خودش زنگ زد گفت یه جا کار داشتی، بیا با هم بریم. منم گفتم باشه! اومد دنبالم. رفتیم کارمو انجام دادم و بعدش توی خیابونا چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم تا سرگیجه گرفتیم!!! خوب بود. یعنی بد نبود. چون آخراش یه سردرد وحشتناک گرفتم که فقط سرمو گذاشته بودم روی داشبورد و چشمامو بسته بودم که بهتر بشم. اما اصلا بهتر نشدم تا آخر شب که تونستم بخوابم.

از بس که مامانم گفتن زنگ بزن کارگر بیاد خونه رو تمیز کنه، امروز خودم خونه رو کلی تمیز کردم چشمک. جارو و تی کشیدم. فقط اون آخرای خونه که سالی یه بار هم گذرمون نمیفته رو دیگه کاری نداشتم! وقتی کارم تموم شد له شده بودم از خستگیاوه . ولی امروز قرار شد بگم کارگر بیاد درست و حسابی تمیز کنه خنثی (مامان فرمودن، نمیشه گفت نه!!!)

اینهمه نوشتما، ولی بازم دلم گرفته...هنوزم دلم یه عالمه حرف داره که نمیدونم به کی بگم... خیلی وقته کتاب نخوندم. خیلی دلم میخواد یه کتاب قشنگ بخونم اما میدونم حوصله شو ندارم الان!

برای خدایم: خدای لحظه های تنهایی، خدای لحظه های با هم بودن، خدای آرامش و تشویش... در این تنهایی مرا دریاب...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody