بدون عنوان 8 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

صفحه سپید است. مثل برف. کدام برف؟ من که برفی ندیدم! سیاهش میکنم با نسیمی که در ذهنم میگذرد. نسیم؟ شاید هم طوفان باشد، نمیدانم.

من متولد شبهای تو هستم. متولد ماه و روز خاصی نیستم. هر بار که چشمانت را دیدم متولد شدم. هر بار که دست هایت دست هایم را گرم میکرد.

من شاید از تو یک بت، یک افسانه ساخته باشم. افسانه ام را دوست دارم. مرا میبرد به دورها. به آن زمان که یکی بود یکی نبود...

دوست دارم آرام بگیرم. جایی که نمیدانم کجاست. شاید همینجا باشد!

چقدر دلم یک قصه میخواهد. یک قصه شبیه قصه های مادربزرگ. که همه چیز خوب بود. همیشه خوب...

چقدر پراکنده نوشتم! بهتر است کمی از کاغذم سفید بماند!

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody