بدون عنوان 7 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

ساعت رو نگاه میکنم. یک شب. پس خواب من کو؟ بهتره دنبالش نگردم. اگه بخواد بیاد، خودش میاد. اینجا هیچ صدایی نمیاد. امشب حس کردم قلبم کمتر میزنه! درد میکنه. اما من هیچ کاری نمیتونم براش بکنم. چند روزی بود بهتر بودم. بهتر از همیشه. چند تا بحث پیش اومد بین من و کسی که فکرشو نمیکردم. شاید نظراتش هیچ تاثیری هم توی زندگیه من نداشته باشه اما خب بحث کردن کلا چیز خوشایندی نیست.

امروز از صبح روز شلوغی داشتم. هم از نظر کارهای بیرون از خونه، هم از نظر کارهای توی ذهنم!

تلفن رو برداشتم. یه شماره که ناخودآگاه اونو میگیرم، گرفتم. صداش خوب بود. سرحال بود. و مثل همیشه خالی. نمیدونم کسی منظورمو از صدای خالی میفهمه؟ صحبت رو بیخودی کشش دادم تا ذهنمو از چیزایی که توش بود خالی کنم. اونم میخواست صحبتو به جایی که خودش دوست داشت برسونه، که وقتی دید نمیشه با بی میلی گفت: "خب،کاری نداری؟"... گفتم : "نه،خدافظ"... کاری نداشتم؟ اصلا برای چی زنگ زده بودم؟!...

یه برنامه برای فردام ریخته شده. باید برم... باید برم؟... اصلا دوست دارم برم؟

ذهنم شده مثل یه بمب ساعتی. سر یه ساعت خاصی تنظیم میشه که.... بعد دوباره خوب میشه و همین روند....

تلویزیون رو روشن میکنم. دلم چی میخواد توش؟هیچی...همون بهتر که نصفه شبه و هیچی نداره...

منم انگار خالی شدم...خالی از همه چیز... حتی دیگه دلم بستنی هم نمیخواد. کی باورش میشه من دلم بستنی نخواد؟!

نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody