یه شرح کوتاه - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

خیلی خلاصه مینویسم.یکی رو دوست داشتم و اون هم منو... وقتی بهش میگفتم دیوونه ، میگفت من دیوونه ی تو ام.اینو میفهمیدم که وقتی نگاهم میکنه یه نگاه معمولی نیست.میفهمیدم که هر کاری میکنه که یه لحظه هم شده منو بیشتر ببینه.من از اول اینجوری دوستش نداشتم.کم کم جذبش شدم.هر حرفی که یه دختر دوست داره بشنوه رو میشد از زبونش شنید.یه جور تکیه گاه بود برام ، وقتی که تنها بودم ، وقتی که دلتنگ بودم.

احساس خیلی خوبی داشتم.حتی میتونستم به خدا هم فخر بفروشم که میتونم این احساس رو تجربه کنم (نمیخوام کفر بگم ، فقط برای بیان حسم گفتم).خودش بعدا بهم گفت اوایل فکر میکرده دو نفر که همدیگرو دوست دارن امکان نداره با هم دعوا کنن.با این ذهن پاک و این عشق اومده بود جلو و منو هم عاشق خودش کرده بود.

قرار بود خلاصه بگم.پس دیگه نمیگم چقدر زندگی م صورتی شده بود و وقتی میدیدمش چقدر خوب بود و خوب بود و خوب بود...

زمان زیادی نگذشت.شاید یک سال.همه چیز عوض شد.هیچوقت نفهمیدم چرا.هیچوقت نفهمید چرا.دیگه دیوونه ی من نبود.دیگه وقتی میخواست منو ببینه چند ساعت منتظر من توی ماشینش نمینشست تا من از خواب بیدار بشم و آماده بشم.هنوز هم میگفت دوسم داره اما هم من هم اون میدونستیم دیگه هیچی مثل قبل نیست.

واقعا چرا؟ چی شد؟ من که همون آدمم ، همون احساس رو دارم ، همون رفتارهارو دارم.پس چرا همه چیز عوض شد؟ شاید براش عادی شدم.شاید دلیل عادی شدنم هر چیزی باشه.اما دیگه نمیخوام دنبال این دلیلها باشم.به اندازه ی کافی و شاید هم بیشتر از حد کافی بهش فکر کردم.نتیجه گرفتم یا نگرفتم مهم نیست.دیگه میخوام ذهنمو آزاد کنم.

میخوام مثل قبل دوست داشته بشم و کسی رو دوست نداشته باشم.

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody