...وای باران باران - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

پنجره ی اتاقم رو باز کردم.زیرش نشستم و دارم مینویسم.هوا فوق العاده است بغل

بالاخره بارون بارید و چه هوایی میشه بعد از بارون.حیف که کسی نیست.وگرنه دوست داشتم برم بیرون قدم بزنم.

ذهنم پره از فکرهای مختلف.امروز داشتم فکر میکردم چرا من انقدر خودمو از نظر روحی به یکی وابسته کردم؟؟؟ یعنی واقعا نمیتونم آگاهانه بهش فکر نکنم؟... نمیتونم نداریم. باید بتونم.

امروز رفتم بیرون.دلم خرید کردن میخواد.یه عالمه چیز هست که میخوام بخرم.اما امروز فقط چند تا چیز کوچولو خریدم.حوصله ی گشتن توی مغازه ها رو نداشتم...فردا شاید رفتم.

این سردرد نمیذاره من چیزی بنویسم....

"...وای باران، باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما،

چه کسی یاد تو را خواهد شست؟"

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody