پراکنده های ذهنم - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دستم کبود شده، اندازه ی یک دایره به شعاع دو سانتی متر(!!).هر بار که وضو می گیرم جیغم در می آید.

خسته شده ام...

 خسته شده ام از اینکه همه ش نمازهایم قضا می شود.

خسته شده ام از اینکه اینقدر محبت کنم و تو وقتی جلویم ایستاده ای حس مجسمه بودن را به من بدهی.اصلا مرا می بینی؟!

خسته شده ام از اینکه غذا درست کنم،بخورم.و دوباره فردا....

امروز رفتم خرید.نه برای خودم.برای خانه که از من واجب تر است!!

هنوز دلم باران میخواهد و هنوز باران دلش مرا نخواسته ناراحت 

دلم نه برای درس،نه برای دانشگاه تنگ نشده.بچه ها را اما، دوست دارم ببینم دوباره.

امروز توی ماشین خیلی آرام نشسته بودی.سر به سرم هم نمیگذاشتی.من هم مثل همیشه فقط می خندیدم.از آن خنده هایی که وقتی ناراحت بودم نمی گذاشت تو بفهمی حسم را.

یک حس خیلی بد جدیدا پیدا کرده ام: خیلی حسود شده ام! مثلا اصلا نمیتوانم تحمل کنم کسی از من زیباتر باشد.اگر هم به نظرم زیبا بیاید آنقدر نگاهش میکنم تا یک نقص توی صورتش پیدا کنم و نفس راحتی بکشم از آرامش! به من میگویند زیبا هستم اما قبلا جنبه اش را داشتم که الان دیگر ندارم!!! به خدا نمیخواهم از خودم تعریف کنم.چه ارزشی دارد این زیبایی وقتی که دیگر برای تو نیست.

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody