...پاییز که می شود - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

پاییز که می شود، بیقرار می شوم... بیقرار قطره های باران. بیقرار تو، که با هم زیر باران قدم می زدیم. تو می خواستی برویم پارک، روی نیمکت بنشینیم و نگاهم کنی. می گفتی :" سیر نمی شوم از نگاه کردنت، از بس که زیبایی!"... من اما، از هر ده بار که می گفتی یک بارش را با تو می آمدم. می گفتم خیس می شویم زیر باران.

الان، دلتنگ همان لحظه های نمناک بارانی ام. که با تو روی نیمکت بنشینم. خیس شویم از باران و حالا فقط من نگاهت کنم... انقدر که سیر شوم از چشمانت... که می دانم نمی شوم!

آه... چقدر دلتنگم... چقدر حجم دلتنگی ام بزرگ است. آنقدر که هیچ جا، جا نمی شود. حتی در دلم.

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody