بدون عنوان 3 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

عیدتون مبارک...امیدوارم ماه رمضون خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.برای من که خوب بود... لبخند .. خداروشکر.

دیشب با دو تا از دوستام رفتم بیرون.یه کم تو خیابون چرخیدیم و فقط آهنگ گوش دادیم...عجیب بود،خیلی کم با هم حرف زدیم...هر سه تامون انگار توی فکر بودیم...دلمون هم گرفته بود،انگار!

در کل خوب بود.دلم برای ماشینم و آهنگ گوش کردن با صدای بلند بلند توی خیابون تنگ شده بود.برای تند رفتن هم تنگ شده بود...

به آقای دکتر گفتم پروژمو امروز براش میل میزنم.اما امروز حتی دست هم به پروژه م نزدم.سعی کردم حرص هم نخورم.(دیر میشه که بشه،من امروز میخواستم آروم باشم)...تا حد زیادی هم موفق بودم چشمک

چند روز دیگه هم باید برم دانشگاه این پروژه رو تقدیم استادای عزیز کنم و البته دفاع!

از حال و هوای این روزام بخوام بگم، آرومم،سعی میکنم به چیزایی که ناراحتم میکنه فکر نکنم.سر خودمو گرم کردم به زندگی!

دلم برای مامانم هم تنگ شده.احتمالا چند ماه دیگه بتونم ببینمش.البته شاید ناراحت

دلم نمیاد این صفحه رو ول کنم!دوست دارم بنویسم اما اولشم چیزی برای نوشتن نداشتم چه برسه به این خط های آخر!

زندگی رو همینجوری که هست: خوب، بد، زیبا، ابری و گاهی بارانی... دوست دارم.

نوشته شده در جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody