آن روزها را دوست دارم - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

واقعاً زندگی چیست؟ چه ساده احساس خوشبختی در ذهن من می آید و می رود.هروقت که خودش بخواهد.واقعاً به همین راحتی است احساس خوشبختی کردن.به همین راحتی که به ذهنت قدم بگذارد.و شاید به همین راحتی هم برود.

یاد روزهایی می افتم که چنین احساسی را با تمام وجودم دریافته بودم.چقدر عاشق بودم.چقدر لذت می بردم از دوست داشتن و دوست داشته شدن.از اینکه کسی هر لحظه برایم نگران شود و من با لبخند خیالش را راحت کنم که حالم خوب است و خوب می ماند.خیالش را راحت کنم که اتفاقی قرار نیست بیفتد، من همیشه پیش تو می مانم.

او به من بگوید که زیباترین هستم و من با اینکه می دانم اینچنین نیست از شنیدن این جمله غرق در شادی شوم.به من بگوید چقدر مهربانم و من مهربانی ام را بیشتر کنم تا دلگرم تر شود.تا بیشتر عاشقم شود.

بیشتر عاشقم میشد.هر روز که می گذشت بیشتر.افسانه ای تر. اسطوره ای تر.دنیا هنوز از آنِ من بود.فکر میکردم خدا آن بالا نشسته و مرا نگاه می کند و منتظر است چیزی از او بخواهم تا اجابت کند!

یاد آن روزها که می افتم لبخند کمرنگی کنج لبم می نشیند.این لبخند را دوست دارم.این احساس را دوست دارم.حسرت نمی خورم.می دانم که گذشته است و تمام.

آن روزها را حتی با رنگ هایش می توانم به یاد آورم.با تک تک جملاتش.با تک تک نوشته ها و نا نوشته ها.هر روز با آنها زندگی کرده ام.هر روز پررنگ تر شده اند.جان گرفته اند.

اکنون، عاقل تر از آن روزم اما میتوانم به اندازه ی همان روزها کودک شوم و بگذارم که کودک درونم به جای من زندگی کند.مثل آن روزها که او به جای من پرواز میکرد.

شاید بیشتر از آنکه زیبا بود از زیباییش گفتم.شاید دارم بزرگش می کنم آن روزها را.اما همین بزرگ کردنش را هم دوست دارم.همین که با هر جمله از آن روزها می توانم یک روز برای خودم بسازم زیباست.لذت بخش است.

تکرارش در ذهنم را دوست دارم.همین تکراری شدنش زیبایش کرده.اصلا همین که دیگر نیست و فقط خاطره است هم زیباست.من با خاطره اش زندگی می کنم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody