دومین شب قدر - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

امشب دومیشه.شب قدر رو میگم...حالم خوبه!!! امشبم میخوام دعا کنم.برای همه چیز.برای همه.

دیدمش.امروز.نزدیک افطار بود.یکی از دوستای مشترکمون اومد دانشگاه دنبال من که برسوندم خونه.(آخه ماشین خودمو بردم تهران،فکر کردم اینجا لازمش ندارم!!!)...خلاصه،وقتی رسیدم توی پارکینگ دیدم اونم توی ماشین نشسته.خیلی عادی باهاش صحبت کردم.میخواست شوخی کنه که حال و هوام عوض بشه ولی فقط خدا میدونست تو دل من چی میگذره.بازم یاد هزار تا خاطره ذهنمو پر کرد.هزار تا بغض تو گلوم نشست...

بگذریم از اینکه چی گفتم و چی شنیدم و ...

مهم اینه که دوباره یه حسی که نمیدونم چه جوری توصیفش کنم اومده بود سراغم...

وقتی توی این وبلاگ شروع به نوشتن کردم با خودم قرار گذاشتم راجع به اون ننویسم تا راحت تر فراموشش کنم.چه قدر روی قولم هستم!

خدای دلهای شکسته،خدای دلهای تنها،خدای شبهای عزیز،خدای لحظه های ناب، امشب خودت برایم دعا کن...

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody