یه پست مسخره - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

چه نصفه شب غم انگیزی...

دوست نداشتم با این حالم پست جدید بذارم که بعدا اگه دوباره خوندمش ناراحت بشم.ولی توی دلم هم نمیتونم نگه دارم.

حسم عین بچه ها شده.بی قرارم.از دست کارای خودم خسته شدم.

فردا باید ببینمش.یه امانتی دستم داره منم یه امانتی دستش دارم.نمیخوام ببینمش.یعنی میخوام، ولی نباید ببینمش.من خودمو میشناسم.میدونم چقدر احمقم.اه...

نمیتونم بخوابم.هزار تا فکر و خیال دارم.چرا همه چیز درست نمیشه که من راحت بشم؟میدونید چند وقته همه ی زندگیم توی این وضعیت مونده؟....

چقدر حرف داشتم که بنویسم....همشون یادم رفته.

دیگه تنهایی نمیتونم فکر کنم.کاش یکی میتونست کمکم کنه...

خودم هم نفهمیدم چی نوشتم.دلم نمیخواد این پست مسخره رو کسی بخونه.اما میذارمش که روی خودمو کم کنم.زیادی به خودم و احساساتم رو دادم،پررو شدم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody