بدون عنوان 1 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

امروز اومدم شهر دانشگاهم.توی راه خیلی خوب بود.همش بارون میبارید.منم خیلی وقت بود هوس بارون کرده بودم...

دلم گرفت وقتی رسیدم.یه مدت بود دورم شلوغ شده بود هیچی نمیفهمیدم.فکر کردم همیشه اینجوریه.الان تنهای تنهام...

امشب یه دل سیر سر نماز گریه کردم.آخه خیلی دلم گرفته بود.یه کم سبک تر شدم.

امشب با مامانم هم حرف زدم.خوب بودن.منم گفتم خوبم...

فردا میرم دانشگاه.یه عالمه کار دارم و یه کم هم حوصله ندارم...

همین دیگه.حرفی نیست.

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody