شرح حال - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

اینو دیروز عصر نوشتم.چیز خاصی نیست.شرح حالمه...

سلام...

امروز رفتم تایپ پایان ناممو تحویل بگیرم.بعد از اینکه نیم ساعت اونجا معطل شدم کلی توضیح بهم داد و آخرشم گفت که الان آماده نیست و تا آخر شب آماده میشه.منم برگشتم و منتظرم آخر شب بشه برم بگیرم این سوهان اعصابمو!!!

این روزا حوصله م خیلی سر میره.میخوام زبان بخونم، حوصله ندارم.میخوام هرکاری بکنم حوصله ش نمیاد!دفتر خاطراتم که همیشه بهم چسبیده بود الان اصلا نمیدونم کجاست.حوصله ی نوشتنم ندارم.از خودم بدم اومد انقدر تو این دو خط گفتم حوصله ندارم!

هفته ی دیگه یه سر میرم دانشگاه. دانشگاه خیلی خلوته این روزا.اگه کسی هم باشه دنبال کارای پروژشه.دلم برای روزای شلوغ دانشگاه خیلی تنگ میشه.انقدر اونجا خاطره های جورواجور دارم که احساس میکنم ده سال اونجا بودم.

تقریبا ده روزه اصلا اصلا ازش خبر ندارم.احساساتم مثل دختر دبیرستانی ها شده.خودم خندم میگیره.نمیدونم چرا نمیتونم یه چیزی رو کامل از دلم بندازم بیرون.بگم برو به جهنم.بگم هر کی هر جوری دلش میخواد باهام  برخورد کنه من زندگیمو میکنم.هر جور که خودم دلم میخواد.آخ که چقدر دلم میخواست اینجوری بشم.مثل اول ها.مثل همیشه ی بهار.

نوشته شده در پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody