...اینجاست دلتنگی - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

من هنوز مسافرتم.فعلا هم قصد برگشتن ندارمچشمک...خداروشکر اینجا همه چیز خوبه.بد نمیگذره لبخند ...

دیروز رفتیم پیکنیک.خیلی خوش گذشت.روزه رو هم تعطیل کردیم و... .توی یه ماشینمون فقط دختر بودیم.به هممون خوش گذشت.هم توی راه، هم جایی که بودیم. لبخند

پروژه هم هنوز مثل یه بچه ی چند ماهه بهم وصله.امروز یه کم دیگه روش کار کردم.دوشنبه تایپش تموم میشه و باید میل بزنم برای استاد که اشکالاتشو بهم بگه نگران.

دلم خیلی خیلی برای مامانم تنگ شده ناراحت.با اینکه اینجا دورم شلوغه ولی یه لحظه هم نیست که حس نکنم مامانم پیشم نیست.دیروز داشتم میشمردم چند روزه که ندیدمش.خیلی زیاد شد.دیگه به حساب کردنم ادامه ندادم!!!

هفته ی دیگه باید برم دانشگاه.از دانشگاه و شهری که توش درس میخونم بیشتر از همه چیزش دلم برای این تنگ میشه که آهنگ های مورد علاقه مو بذارم توی ماشین و با صدای خیلی بلند گوش کنم، حتی پشت چراغ قرمز هم صداشو کم نکنم! اونوقت میتونم به هرچی دلم میخواد با آرامش فکر کنم.(توی ماشین خیلی بیشتر از خونه میشه از آهنگ لذت برد!!!)...فقط حیف که ماشینمو آوردم تهران و دیگه نمیتونم این کارو بکنم!!!

دلم برای شب رانندگی کردن توی اون شهر تنگ شده...با سرعت زیاد...تنها...واقعا حالم خوب میشد وقتی که ناراحت بودم...

چقدر من خاطره دارم با اونجا...چقدر دلم نمیخواد از اونجا برم...

چقدر دلتنگی قلب آدمو له میکنه...چقدر من پرم از دلتنگی...دلتنگیم از این بیشتر هم میشه و من دیگه...نمیدونم طاقت میارم یا نه...

برام دعا کنید...

نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody