...خدایا - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

تقریبا سه نصفه شبه.خواستم برم بخوابم دیدم دلم خیلی گرفته بهتره چند خط اینجا بنویسم بعد برم...الان داشتم با خواهرم چت میکردم.چقدر دلم براش تنگ شده،برای شوخیهاش،برای درد دلهاش،برای خود خودش که هروقت باهاش حرف میزدم همه ی غم و غصه هام یادم میرفت.برای اینکه به خاطر کارای بچه گونش دعواش کنم و خودش خوب بفهمه که چقدر عاشقشم و فقط دلم میخواد اشتباه نکنه... یه ذره دیگه ادامه بدم اشکم در میاد...

خیلی ازم دوره...چه کنم با این دلتنگی؟خدایا همه ی دوست داشتنی هامو در پناه خودت نگه دار.

نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody