چند جمله از دیدار امروز - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

ازم پرسید با  دوستات نرفتی بیرون؟ گفتم چرا، رفتم. خندید، شاید چون باورش نشد... واقعا رفتی؟ با کیا؟... مهمه؟ دوست ندارم بگم با کیا بودم... چند تا دختر بودید؟... فقط من دختر بودم!... یعنی تو با چند تا پسر رفتی بیرون؟... آره!... یه کم سکوت کرد. سعی کرد حواسشو به فوتبال بده اما زیر چشمی حواسم بهش بود که به هم ریخته. لبخند تلخی زد و جوری که انگار میخواست آخرین شانسشو امتحان کنه پرسید: دوتایی هم رفتی بیرون؟ یعنی تو با یه پسر دیگه... آره، رفتم... اومد دنبالت؟... آره... دیگه کاملا معلوم بود به هم ریخته. دیگه فوتبال در حال باخت هم نتونست توجهشو جلب کنه. خیره شده بود به من. منم گاهی بهش لبخند میزدم و میگفتم چیه؟

نمیدونم اون لحظه تو فکرش چی میگذشت اما خیلی کلافه بود. سعی میکرد با خونسردی و آرامش نگاهم کنه. بعد از یه مدت دیگه نگاه هم نکرد و حرفی هم نزد... احساس عجیبی داشتم اون لحظه. نمیدونم، شاید احساس میکردم موفق شدم یه کم انتقام دل شکستمو بگیرم. اما تا این فکر سراغم میومد، از ته دل ناراحت میشدم و فکر میکردم به اینکه هنوز چقدر دوسش دارم. به این که این آدمی که رو به روی من نشسته چقدر هنوز برای من دوست داشتنی و مهربونه.

الان هم فقط ناراحتم. شاید چون فکر میکردم تا ازش خداحافظی میکنم بهم اس ام اس میزنه و دوباره همه ی سوالهاشو میپرسه، ولی نزد... دیگه سوالی هم نپرسید. باور کرده. واقعیت رو باید باور کرد. اما اون هیچوقت نمیخواست این چیزها رو در مورد من باور کنه. شاید چون همیشه بعدش میگفتم شوخی کردم عزیزم. و اون هم از اول میدونست دارم شوخی میکنم. اما این دفعه باور کرده. حتما این دفعه معلوم بود دارم راست میگم. میدیدم موقع خداحافظی چقدر قیافش درهمه و فقط آروم زیر لب گفت خداحافظ...

این دفعه دیگه شوخی نبود عزیزم. دیگه قرار نیست من بشینم توی خونه، پسر های همکلاسیم رو نبینم، فقط با دوستایی که تو میشناسی برم بیرون... دیگه باید سعی کنم تو رو فراموش کنم. هرچند هنوز برام عزیزی و ناراحت کردنت تاثیر بدی روم گذاشته. هرچند هنوز هم دوست دارم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody