بدون عنوان 52 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

از دیشب همینطور میام اینجا که بنویسم. یک صفحه مینویسم همشو پاک میکنم. نمیدونم از چی بگم، از کجا بگم... چیزی نشده، منظورم حس و حال خودمه... دیگه الان تصمیم گرفتم بیام چند خط هم شده بنویسم و بشکنم این تلسمو.

این روزها درگیر کلاس زبانم ولی اصلا از زبان خوندنم راضی نیستم. فکرم سر هیچی متمرکز نمیشه. چیزی که خیلی اذیتم میکنه خاطراتیه که هرجا میرم یادم میاد. ذهنمو از هیچی نمیتونم پاک کنم. دلم لک زده برای یه زندگیه بدون دغدغه ی آروم...

خدایا، تو که اون بالا نشستی، تو که داری همه ی دعاهای منو میشنوی، نمیدونم الان داری به من میخندی یا بازم میگی ولش کن!... این دفعه رو عاجزانه خواهش میکنم کمکم کن... کم آوردم، بدجوری کم آوردم... تنها امیدم تویی خدا جون... کمکم کن.

پ.ن ١: دوستای گلم، از دعاهای خوب همتون و از اینکه به فکرمید ممنون... بازم التماس دعا.

پ.ن ٢: خدایا شکرت.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody