بدون عنوان 51 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

این روزها که میگذره، هر روز بیشتر احساس میکنم که وجود یکی رو تو زندگیم کم دارم.

دست و دلم به هیچ کاری نمیره. کارای کلاس زبانم مونده اما نمیتونم هیچی بخونم. کتاب رو میگیرم جلوی صورتم و چشممو از روی کلمات رد میکنم بدون اینکه چیزی ازش بفهمم. ذهنم یه جای دیگست. جایی که نمیدونم کجاست.

این روزهای من داره میگذره بدون اینکه یه حس قشنگ رو توش تجربه کنم. داره میگذره بدون اینکه احساس خوشحالی کنم.

این روزها من تنهام. تنهام و تنهایی آزارم میده. کسی رو میخوام برای همه ی لحظه هام. برای وقتهایی که دلم توی خونه گرفته بهم بگه "دوست داری بریم بیرون یه دوری بزنیم؟"... به همین سادگی. هیچ جمله ی عاشقانه و محبت فوق العاده ای ازش توقع ندارم.

این روزها دلم بارون پائیز رو میخواد و برف زمستون و هوای دو نفره ی بهار رو... هیچی از تابستون نمیخوام. حتی روز تولدم!

این روزها دلم بدجوری هوای گریه داره. بهانه ی یه آغوش گرم، یه شونه ی محکم رو میگیره... بهش چی بگم؟

نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody