شب گویه های من 2 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امشب هم یه شب خداست مثل شبهای دیگه. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده اما دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اومدم یه کم بنویسم.

الان که اینجا نشستم چند تا حس مختلف دارم. ته دلم احساس خوشحالی میکنم. کاملا بی دلیل. دنبال دلیل هم براش نمیگردم چون میترسم خوشحالیم از بین بره... دلم برای خدا تنگ شده... احساس تنهایی میکنم و احساس میکنم آمادگی شو دارم با یه نفر تازه آشنا بشم. حتی برای فان!!!... دلم میخواد توی این هوای معرکه برم و قدم بزنم... یه سری حس عجیب و قاطی هم دارم که نمیتونم توصیف کنم!

دلم برای حرف زدن تنگ شده. من کلا آدمی هستم که زیاد حرف نمیزنم. در مورد خودم که اصلا حرف نمیزنم. اینجا رو نگاه نکنید من همش میام از خودم مینویسم، شاید تنها جایی که از خودم چیزی بگم همینجا باشه... خیلی وقته با کسی راحت صحبت نکردم. برای همین دلتنگم برای یه کم حرف زدن، یه کم درد دل... یادم باشه به یه دوست قدیمی یه اس بزنم. دلم براش تنگ شده... یه کم از این دوستم بگم... من یک ترم باهاش توی دانشگاه همکلاسی بودم. از اون ترم به بعد من رفتم و دیگه ندیدمش. الان پنج شش ساله. توی این مدت فقط با اس و تلفن با هم در ارتباط بودیم. همیشه اولین گزینه برای درد دل کردنم اونه. براش که حرف میزنم راحت میشم. همه چیز رو هم میدونه. از همه ی زندگیم بهش میگم. انقدر دلم میخواد بیاد تهران ببینمش.

کلاس زبانم به طرز نفس گیری شروع شده. خیلی کار دارم. فقط کافیه یه کم تنبلی کنم که از همه چیز عقب بمونم.

دوست داشتم الان روی یه تپه نشسته بودم. نه خیلی بلند، نه خیلی کوتاه. تنها هم نبودم. با "اون"؟... نه، نمیخوام با "اون" باشم. "اون" دیگه دوسم نداره و من میخوام روی اون تپه با یکی باشم که دوسم داشته باشه و دوسش داشته باشم. روی اون تپه دلم میخواد آروم بشینم و بدون اینکه نگران چیزی باشم به آسمون نگاه کنم. یا به دور و برم، به جاهایی که حالا میتونم از بالا ببینمشون... زیر پام دوست دارم شن باشه، مثل کویر. اما مثل کویر تاریک و ترسناک نباشه... نه، از تصویری که ساختم بدم اومد. یه جورایی ترسیدم. اصلا ولش کنید.

اسمس میاد: راز عشق ورزیدن به هر چیز، درک این جمله است: شاید از دست برود... چه جمله ی قشنگی. واقعا اگه همه به این موضوع فکر میکردن، پشیمونی خیلی کمتر بود.

وای خدا چقدر دلم ماه رمضون میخواد. یعنی دارم لحظه شماری میکنم براش. ماه رمضون پر از خاطره های خوبه برای من. امیدوارم امسال از همیشه هم بهتر باشه... شبهای قدر... دعا... دعا... دعا...  اون شبها خدا رو نزدیک تر حس میکنم... فکر میکنم خدا اون بالا نشسته داره منو نگاه میکنه که یه دعا کنم اجابت کنه. هرچی هم آرزوهام برآورده نمیشه از رو نمیرم. بازم ماه رمضون سال بعدش فکر میکنم خدا منتظر دعاهای منه!

رو به آسمان: خدا جونم میدونم خیلی ازت دور شدم. منو ببخش. ازت میخوام یک لحظه هم منو به حال خودم رها نکنی. بی صبرانه منتظر روزهای خوبی هستم که مطمئنم در انتظارمه... بهم آرامش بده و صبر، که بتونم تا رسیدن اون روزها صبر کنم. کمکم کن همیشه بهترین تصمیم ها رو بگیرم و چیزی جز اون که صلاحمه بهم نده.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody