خدایا شکرت - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

خیلی وقته چیزی اینجا ننوشتم. همش میخواستم بیام و بنویسم اما کار زیاد داشتم. حوصله هم نداشتم! بابام دارن میان و من خیلی خوشحالم. تقریبا دو ماهه که ندیدمشون. چند ماه هم قراره بمونن. دو ماه دیگه هم مامان و خواهری میان. وای چقدر خوبه...

اوضاع فکری و روحی م هم خیلی بهتره. سعی میکنم کمتر به "اون" فکر کنم و تا حد زیادی هم موفق بودم. البته من کلا روند ثابتی ندارم و معلوم نیست فردا چه حسی دارم! فعلا از خوب بودنم لذت میبرم... امشب هم اونو میبینم. اما نه اشتیاقی دارم نه استرسی نه هیچ حس دیگه ای. دروغ گفتم اگه بگم بودن و نبودنش برام فرقی نداره اما میتونم بگم خیلی هم اهمیتی نداره...

خدایا شکرت به خاطر آرامشی که به من دادی... ممنونم ازت برای همه ی نعمتهات... بازم کمکم کن.... دوست دارم.

پ.ن: دوستای گل خودم، از همتون ممنونم که حال منو میپرسیدین... بازم برام دعا کنید... ماچ

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody