حالم خرابه... - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امروز روز خیلی بدی بود... یکی میگفت روزای خدا بد نمیشن. حتما حال منو ندیده که اینو گفته... صبح چند بار با صدای تلفن بیدار شدم... نزدیکای ساعت یازده بود که دیگه تلفن زنگ نخورد و من تازه تونستم بخوابم. تا سه خوابیدم، خودمم باورم نمیشه. وقتی اعصابم خورد باشه یا ناراحت باشم زیاد میخوابم. اعصابم از دیشب خورد بود. از اینکه رفتم دیدمش. از اینکه بعد از چند ساعت من با درختای توی خیابون براش فرقی نداشتم. همش دیشب میومد جلوی چشممو حرص میخوردم. برای همین سعی کردم تا جایی که میتونم بخوابم تا شاید از این فکرها راحت بشم... یه بار که با صدای زنگ تلفن بیدار شده بودم، بعد از اینکه صحبتم با کسی که پشت خط بود تموم شد زنگ زدم به "اون"... یه کم حرف زدم از همه جا. نتیجه ی فوتبال دیشب هم پرسیدم... بعد از اینکه یه کم حرف زدیم گفت چرا به من زنگ زدی؟!!!... انقدر جا خوردم که نمیدونستم چی بگم. گفتم میخواستم ببینم بارسلونا رئال چند چند شد... بعد هم خداحافظی کردم و قطع کردم.

انصافا روزم بد شروع شد... ساعت سه که پاشدم، یه چیزی خوردم، نماز خوندم و دوباره رفتم توی رختخواب... دلم میخواست سه ماه بخوابم. دلم یه استراحت فکری میخواست... دلم مامانمو میخواست...

یه چیزایی دیشب پیش اومده که دوست ندارم توی وبلاگم بنویسم. براش اس زدم و گفتم که چقدر ناراحتم و فکر دیشب یه لحظه راحتم نمیذاره... گفتم کاش نمیدیدمت. خیلی حرف زدم. الان نمیخوام به حرفام فکر کنم... "اون" اصلا آرومم نمیکرد. میدونستم نمیتونه آرومم کنه، اما حالم انقدر بد بود، انقدر احساس تنهایی میکردم که تنها راهی که به ذهنم رسید درددل کردن با "اون" بود... وقتی میدیدم دلیل همه ی این سختی ها اونه و حتی سعی هم نمیکنه منو یه کم آروم کنه بدتر عصبانی میشدم... بهش زنگ زدم...

نفرینش کردم... بهش گفتم از دست من که کاری بر نمیاد انتقام این سه سال رو ازت بگیرم اما به خدا میسپارمت... سکوتش داشت دیوونم میکرد... فقط گریه میکردم... اونم سکوت...

بعدش که قطع کردم رفتم نماز خوندم... سر نماز همه ی نفرینهام رو پس گرفتم... از خدا خواستم اون عاشقم بشه و من نسبت بهش سنگ بشم... شاید اینجوری بتونم یه کم آروم بشم...

بعد از نماز انقدر گریه کردم تا خوابم برد... عصر هم رفتم یه کم قدم زدم... چشمام باز نمیشه انقدر گریه کردم... میگفت من به این نتیجه رسیدم که زندگیمو تنهایی بیشتر دوست دارم تا بخوام کنار کسی باشم!!!...

واقعا من چه گناهی کردم که "اون" اینقدر عوض شده؟ بهش گفتم تو خیلی کار اشتباهی کردی وقتی هنوز شناختی از خودت نداشتی منو دنبال خودت کشوندی... حرفی نداشت بزنه و مسلما خودش رو مسئول چیزی نمیدونست... من چقدر خوش خیالم، مردها ازدواج که میکنن هم بعد از یه مدت ممکنه به زنشون بگن دیگه نمیخوامت، این که یه دوست بیشتر نبود...

چقدر خوب بود اگه هفته ی پیش توی مسافرتمون نبود... اگه الان به ندیدنش عادت کرده بودم... اگه انقدر توی زندگیم ظاهر نمیشد... چقدر خوب بود اگه خدا بیشتر کمکم میکرد...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody