بدون عنوان 50 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امشب مینویسم بدون هیچ "اویی"... میخوام بدونم زندگی من بدون "اون" هم حرفی برای گفتن داره یا نه... میخواستم دعا کنم " خدایا نقش "اون" رو از ذهن من پاک کن"... دلم نیومد...

امشب خودم رو تنها حس کردم... نمیخوام از امشبم بگم. نمیخوام بگم زیر قولم زدم و رفتم دیدمش... نمیخواستم بگم... دیدمش و چقدر خوب بود... چقدر آرامش داشتم کنارش. همه ی ترسم از تموم شدن لحظه های با "اون" بودن بود... اما از خودم عصبانی ام. من که میدونم همه چیز فقط برای چند ساعته چرا دوباره حماقت میکنم؟ من که میدونم بعد از چند ساعت به اندازه ی سه سال تکراری میشم و بعدش چقدر زود به نبودنم عادت میکنه... میگفت اولش دوست داشتنه، بعد عادت!!!... اصلا نمیخوام امشب بدون گفتن کلمه ی "اون" این صفحه رو سیاه کنم. دلم میخواد از "اون" بگم. از "اون" که با تمام وجود میخوام مثل سه سال پیش باشه. از "اون" که نمیدونم چرا اینقدر عوض شده...

میخوام به خودم فکر کنم. فقط خودم. هیچکس نمیتونه زندگی منو خراب کنه. این جمله ثبت شد و من باید بهش عمل کنم. حتی اگه یه تلقین باشه...

خدایا، دارم دیوونه میشم. چی دارم میگم؟ من باید چیکار کنم؟ برم سر کوه دعاهامو با صدای بلند فریاد بزنم؟ تو که الان هم داری میشنوی، تو که الان هم داری منو میخونی، فقط یه نشونه میخوام که آروم بشم... خدایا کمکم کن...

جدایی نادر از سیمین... چقدر گریه کردم... با اینکه توی سینما دوست ندارم گریه کنم اما اصلا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم... چقدر قشنگ بود... بازم باید ببینمش...

... برای آنان که توان دعا کردن دارند، آنان که اجابت میکند خدا دعاهایشان را: دستان مرا به خدا برسانید...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody