بدون عنوان 49 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

داشتم با مامان راجع به طلاق یکی از دوستام صحبت میکردم... مامان میگفتن ببین چی به سر زنها میاد توی مملکت ما... تازه این دوستم خانوم دکتره و استاد دانشگاست... گفتم ببین چی به سر زنهای روستایی میاد... یعنی واقعا اگه یه مردی بخواد خوب باشه زندگی خوبه، اگه هم هر لحظه اراده کنه زندگی رو جهنم کنه، هم از نظر قانونی راه براش بازه هم از نظر عرف جامعه... و ما زنها چقدر... نمیخوام از کلمه ی بدبخت و حقیر استفاده کنم... چقدر به ما ظلم میشه... میدونم که زنها هم میتونن بد باشن، میدونم که اونها هم میتونن یه زندگی رو خراب کنن، اما کسی از بد بودنشون استقبال نمیکنه و بد بودنشون صد برابر بیشتر از مردها به چشم میاد.

وقتی به دوستم فکر میکنم میبینم حتی نتونست مهریه شو بگیره... همون که میگن حق زنه. همون که عندالمطالبه ست!...

واقعا باید چیکار کرد؟ اینجور مردها رو که نمیشه گرفت و زد تا آدم بشن. یعنی اگه اینجوری آدم میشدن من خودم این کارو میکردم!... باید گذاشت و رفت؟

بگذریم... امروز با "اون" صحبت کردم. یه موضوعی پیش اومده بود که باید بهش میگفتم. چون به "اون" مربوط میشد. بعد از حرف زدن راجع به اون موضوع، بهم گفت باور میکنی اگه بگم بعضی وقتها دلم برات تنگ میشه؟ گفتم نه!... باور میکردم، خوب هم میدونم دلش برام تنگ میشه، اما گفتم نه، چون همه چیز باید تموم بشه... بهم گفت اگه الان بیام خواستگاریت جوابت چیه؟ گفتم منفیه... شایدم راست گفتم، نه، نمیدونم...

طبق معمول آروم و قرار ندارم.... به خودم میگم، "این نیز بگذرد"، و امیدوارم واقعا همینطور باشه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody