کاش میشد... - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

دلم یه دسته گل بزرگ پر از گلهای رز قرمز یا صورتی میخواد. بگیرمش جلوی صورتم و بوی خوبشو با تمام وجود نفس بکشم. دلم میخواد اون دسته گل رو یکی با عشق بهم بده...

امروز سومین روزیه که دارم تصمیمم رو عملی میکنم. نه زنگ، نه اسمس، نه دیدار... برای همیشه... برام آرزوی خوشبختی کرد و منم باهاش خداحافظی کردم. شاید فکر میکنه بازم برمیگردم. این دفعه میخوام روی تصمیمم بمونم. میخوام به خودم ثابت کنم میتونم. نه که آسون باشه ها، خیلی خیلی هم سخته. از صبح تا شب توی خونه میشینم و واقعا هیچ کاری ندارم انجام بدم. همه امیدم به آخر شبهاست که شاید نیم ساعت با مامان اینا صحبت کنم و با وبکم ببینمشون. که معمولا خوابم میگیره و کم پیش میاد به اون آخر شبها برسم...

خدا میدونه چقدر سر نمازهام از خدا آرامش میخوام. از خدا میخوام این تنهایی رو تموم کنه... خسته شدم...

دلم میخواد برگرده و بگه بدون من نمیتونه. بگه میشه مثل روزهای اول. بگه برای همیشه پیشم میمونه... یعنی ممکنه برگرده و اینارو بگه؟... یعنی میشه ما با هم باشیم اما خوشبخت؟

کاش میتونستم این روزها رو بدون فکر "اون" بگذرونم. کاش میدونستم چند روز دیگه این وضع ادامه داره...

نوشته شده در جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody