یکشنبه و دوشنبه من - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

یکشنبه: به خودم قول داده بودم ببینمش و باهاش صحبت کنم. بهش گفتم. قرار شد بعد از بیمارستان بیاد دنبالم. وقتی سوار ماشینش شدم نمیدونستم چی بهش بگم. گفت کجا برم؟ گفتم نمیدونم! یه کم خیابونارو دور زد و رفت توی یه پارک. گفت اشکالی داره اینجا نگه دارم؟ گفتم نه، خوبه. بهش گفتم میخوام باهات حرف بزنم، پس لطفا جدی باش... برای جدی شدنش باید بهش تذکر بدم چون همه چیزو به شوخی میگیره... جدی شد و منم شروع کردم. گفتم میدونم که نمیشه نبینمت. به خاطر روابط مشترکی که داریم ندیدنت غیر ممکنه. اما میخوام وقتی منو میبینی بفهمی من فقط یه دوست معمولی ام. میخوام برات مثل فلانی باشم که هیچ حسی بهش نداری. من باید برم دنبال زندگیم و خودت هم اینو میدونی. پس اگه هر وقت دلت خواست بیای به من محبت کنی، فقط زندگی منو خراب میکنی... عینک آفتابیمو زده بودم، اشک میریختم و همه ی این حرفهارو میگفتم. گفتن اون حرفها اصلا برام راحت نبود. این که به کسی که اینهمه دوسش دارم بگم من باید برم دنبال زندگیم... گفت همه ی حرفهاتو قبول دارم... یه ذره دیگه هم حرف زدیم و چند تا قول بهم داد و از اونجا رفتیم.

روز قبلش بهش گفته بودم من اون پارک رو خیلی دوست دارم چون کادوی تولدم رو یه بار اونجا بهم دادی. یادش نبود!!! ... الان یه خاطره ی دیگه هم اضافه شد، حرفهایی که بهش زدم و حسی که داشتم. فقط خدا میدونه چقدر گریه کردم تا حرفامو بهش گفتم... میخواست دیگه گریه نکنم به شوخی میگفت دستمال ماشینو تموم کردی، چه خبره؟... منم میخندیدم که ناراحت نشه.

دوشنبه: یه کم خرید داشت. با دوتا دیگه از دوستامون رفتیم بیرون. وقتی توی ماشین اون باشیم همه انتطار دارن من جلو بشینم. منم طبق عادت، همیشه جلو میشینم. اما ایندفعه داشتم فکر میکردم کاش میشد من میرفتم عقب و دوست پسر دوستم میومد جلو مینشست. ولی خب چیزی نگفتم...

 یه جا سر یه چهارراه یه کاری کرد که من واقعا ناراحت شدم. دوست ندارم بگم چیکار کرد، چون به خودی خود کار بدی نبود فقط بد برخورد کرد و آدم باید توی اون موقعیت باشه تا بفهمه من چی میگم. اصلا هم در رابطه با من نبود. اما خیلی ناراحت شدم. اصلا ازش انتظار نداشتم. انقدر جا خوردم که یه دفعه بلند گفتم کارت خیلی زشت بود، انقدر زشت که از چشمم افتادی... دوستش فکر کرد دارم شوخی میکنم گفت کجا افتاد؟... منم جوابشو ندادم و همه فهمیدن کاملا جدی بودم. از ماشین که پیاده شدیم من از همه عقب تر راه میرفتم. یه کم از دوستاش فاصله گرفت و گفت چیه مگه من چیکار کردم؟!!!... واقعا حوصله نداشتم برای کسی که حتی نمیدونه کارش زشت بوده توضیح بدم. فقط گفتم تو میبینی من ناراحت شدم نباید از دلم در بیاری؟ گفت من چرا همش باید از دل تو در بیارم؟!!! چیزی نگفتم و یه کم تندتر رفتم که به دوستامون برسم. شنیدم که گفت: تو که دیگه دوست دختر من نیستی... حال من اون لحظه اصلا قابل توصیف نیست. دیگه به روی خودم نیاوردم. هرچی میگفتم فقط خودمو کوچیک میکردم. به خودم گفتم به جهنم، هرکاری دلش میخواد بکنه، به من چه، بذار اصلا نفهمه بعضی کارا هم بده!

برای خدا: حال و روز خوبی ندارم. نمیخوام ناشکری کنم، فقط درد دله. انگار یه چیزی گم کردم و همش باید دنبالش بگردم. اما نمیدونم چیه. دلم آرامش میخواد. بگو چیکار کنم که آروم بشم. خدایا کمکم کن...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody