درگیرم... با خودم درگیرم... - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

پیش نوشت: این پست یه کم طولانی شده. درد دله، اگه حوصله ندارید نخونید.

دقیقا یازده فروردین پارسال بود که بهم گفت ما دیگه نمیتونیم با هم باشیم. گفت نمیتونه منو خوشبخت کنه و بهتره من برم دنبال زندگیم. دقیقا یک ساله که هم باهاش هستم هم نیستم. یک ساله که لحظه لحظه ی زندگیم رو با ترس از فردا گذروندم. با این سوال که اینهمه عشق چی شد؟ من براش عادی شدم؟ پس چرا اون برای من عادی نشد و هر لحظه جذاب تر شد؟

میبینی عزیزم؟ دنبال زندگیم که نرفتم هیچ، زندگی ای که داشتم هم حسابی به هم ریخت. هر روزم داره بدتر میشه. نتونستم فراموشت کنم. در حد خودم سعی کردم اما نشد. اگه راستشو بخوای تو زیاد سعی نکردی. وقتی من میومدم پیشت بهم محبت میکردی، خب منم نمیتونستم برم. دوستت داشتم. هنوزم دارم. هر روز که بیشتر مطمئن میشم من قرار نیست مال تو باشم بیشتر عاشقت میشم. میبینی دارم چی میکشم؟ کاش اینجارو میخوندی. کاش میدونستی تو دل من چی میگذره.

دیروز که دیدمت دلم همون آغوش گرمتو میخواست که لحظه ی اول برام باز کردی. خوب میدونی من چی میخوام. فقط نمیدونم چرا نمیفهمی من نمیتونم فراموشت کنم.

یک ساله زندگی من قاطی شده. همه ی برنامه های زندگیم به هم ریخته. دیگه نمیتونم برای آیندم تصمیمی بگیرم. دچار دوگانگی شدم توی همه ی تصمیم هام. نمیدونم کسی هست بفهمه چی دارم میگم یا نه... از یه طرف میرم کلاس تافل ثبت نام میکنم از طرف دیگه هرکی رو میبینم میگم من قصد رفتن ندارم... اما نمیتونم تصمیم قطعی بگیرم که نرم و برای زندگیم همینجا تصمیم بگیرم. حس خیلی بدی دارم. چیکار کنم؟ نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم. زندگیم رو هواست به معنی واقعی. اگه برم دق میکنم. و کی میتونه مامان اینارو راضی کنه که نرم پیششون؟ آخه بگم به چه دلیلی نمیخوام برم؟

من کلا تصمیم ندارم توی رشته ی خودم فوق بگیرم. نه که دوستش نداشته باشم، نه. از اول دو تا رشته بود که من دوست داشتم. تا هردوتاش رو نخونم هم آروم نمیشم. من اگه به چیزی نرسم هیچوقت فراموشش نمیکنم. برای اینکه تا همیشه با حسرت به اسم اون رشته نگاه نکنم باید خودم دست به کار بشم. هرچقدر هم که میخواد طولانی باشه. الان با این بلاتکلیفی ای که دارم فقط عمرم داره تلف میشه. نه اینجا میتونم اون رشته رو شروع کنم نه پیش مامان اینا. چون منه دیوونه ی احساساتی یه تصمیم درست نمیتونم برای خودم بگیرم.

امروز ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم. ذهنم خیلی آشفته بود. باید یه تصمیم درست میگرفتم تا بتونم دوباره بخوابم. همش از خودم میپرسیدم چرا کسی که قرار نیست مال من باشه رو هر روز دارم میبینم و هرچی قول و قرار با خودم میذارم نمیتونم سرش بمونم. میگفتم آخرش که چی بهار؟ میخوای چیکار کنی؟... به هیچ نتیجه ای نرسیدم و داشتم دیوونه میشدم... فقط تونستم به خودم قول بدم که امروز ببینمش و باهاش صحبت کنم.

کاش اینجارو میخوند. کاش یه کم نسبت به من احساس مسئولیت میکرد... کاش خدا کمکم میکرد. کاش همه چیز درست میشد... خدایا، ازت آرامش میخوام.

پ.ن: من از سفر برگشتم. چند روزه. خاطرات زیادی از اونجا دارم اما فعلا نمیتونم بنویسم. کاش خدا همه ی دعاهای لحظه ی تحویل سال رو اجابت کنه... آمین.

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody