من در سفر!!! - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

توی لابی هتل نشستم. دلم میخواد روی این مبلی که نشستم دراز بکشم و بنویسم اما خب نمیشه! سال نو همه ی دوستای گلم مبارک. نمیدونم لحظه ی سال تحویل هر کسی چه دعایی کرده یا داشته به کی فکر میکرده. اما امیدوارم به همه ی آرزوهاتون برسید و سال دیگه کنار کسی باشید که دوست دارید. کسی که باهاش آروم و خوشبختید.

یک هفته ست که مسافرتم. آخر این هفته هم برمیگردم. این یک هفته از صبح تا شب بیرون بودم. شب هم که میرسیدم هتل خیلی خسته بودم و نشد درست و حسابی بیام و دوستای گلم رو بخونم. وقتی برگشتم یه روز کامل باید وبلاگ گردی کنم...

امروز که داشتم کامنت های دوستام و پست قبلی خودم رو میخوندم بیشتر یاد "اون" افتادم. یه جورایی توی ذهنم کمرنگ شده بود. البته نه خیلی کمرنگ. هنوز اونقدر پررنگ هست که هروقت میرم خرید اول لباسهای مردونه رو نگاه میکنم که برای اون سوغاتی بخرم، بعد میرم دنبال یه چیزی برای خودم میگردم. نمیدونم وقتی برگردم ایران هنوز هم سر قراری که گذاشتم میمونم یا نه. نمیدونم میتونم یک ماه صبر کنم یا نه. امیدوارم هر چی صلاحه همون بشه.

دلم برای مامانم تنگ شده. اینجا که زیاد نمیتونم بیام اینترنت کمتر میبینمش. حس میکنم خیلی بهش نیاز دارم. کم کم داره یک سال میشه که ندیدمش. خسته م...

اینجا وقتی زن و شوهر های جوون رو میبینم که چه جوری به هم محبت میکنن، راستش یه کم حسودیم میشه. پیش خودم میگم خودم رو گیر یکی انداختم و از همه چی محروم شدم.

دلم تنگه. دلم برای تجربه کردن همه ی حس های قشنگ تنگ شده. برای همه ی چیزهای خوبی که ندارم. هر جای دنیا باشم بازم این دلتنگی رو دارم.

این مسافرت خیلی لازم بود برام. جدا از این حس های دلتنگی، فکر میکنم روحیه م خیلی عوض شده. کلی خاطره ی بامزه از اینجا دارم که یه کمش رو توی دفتر خاطراتم نوشتم. اگه حوصله داشتم میام اینجا مینویسم!

شبتون بخیر دوستای گلم...

نوشته شده در شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody