نمیخوام دوستت داشته باشم - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

من چقدر دیوونم...دیگه دلم نمیخواد یه ذره احساس هم توی وجودم باشه...الان دیدمش...فقط چند دقیقه...رفته بودم یه چیزی ازش بگیرم...ازش ناراحتم...از دستش گریه هم کردم...خیلی وقتها...ولی وقتی دیدمش دلم میخواست...دلم میخواست دیگه نره...دلم میخواست نگاهش کنم...آخه من به کی بگم؟نمیخوام دوسش داشته باشم...نمیخوام ولی چرا نمیشه آخه؟

اه...دارم دیوونه میشم...چیکار کنم با این احساسات نصفه و نیمه و مسخره که وقتی نباید پیداشون بشه پیدا میشن.

مغزم هنگ کرده...من اصلا نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم...میخوام تنها باشم...

" افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون،که جز حماسه ی خونین نمیسرود

و از غرور،غروری که هیچگاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش میکنم : نه صدایی

و خیره میشوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من که نفس آنهمه پاکی بود

"دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند." "

                                                       "فروغ"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody