بدون عنوان 46 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

نمازم رو خوندم که آرامش داشته باشم و بیام بنویسم. تنها چیزی که این روزا بهم آرامش میده. البته با خواب. انصافا روزهای خوبی رو سپری نمیکنم. دوست دارم زمان تند بگذره. اما هر وقت همچین خواسته ای داشتم زمان کندتر از همیشه گذشته.

دیروز یه اتفاق خوب برام افتاد. خیلی دوست دارم اون اتفاق رو با جزئیات بنویسم اما متاسفانه نمیتونم. چون دو نفری که باهام بودن آدمهای به شدت وبلاگ خوانی هستن و من میترسم که وبلاگم رو پیدا کنن. در هر صورت اون اتفاق باعث شد خدا بهم بگه هنوز هم منو یادش هست. درسته توی یه سری مسائل اون چیزی که من میخوام نمیشه اما حتما حکمت خداست... فقط از خدا میخوام بهم کمک کنه توی گذروندن این شرایط، سختی نکشم.

از "اون" بگم... انقدر دیوونه م که هنوز دوسش دارم. هنوز دلم براش تنگ میشه. بعضی وقتها اس ام اس میزنم، اما هنوز نمیخوام ببینمش. دلم میلرزه اگه ببینمش و دوباره همه چیز از اول... ولی کاش میشد مثل اولها باشیم. کاش... و حیف که میدونم نمیشه...

امروز یاد روزهای اولی افتادم که با "اون" آشنا شده بودم. هنوز حس خاصی بهش نداشتم. تازه چند روز بود دیده بودمش. توی همون شهری که دانشگاه میرفتم. نزدیک عید بود و من فرداش میخواستم برگردم تهران. اما "اون" چند روز همونجا میموند. همش ازم میپرسید کی برمیگردی. من پیش خودم میگفتم چرا انقدر ازم اینو میپرسه. بعد که رفتم هم برام اس ام اس زد آخه دلم برات تنگ میشه. خیلی تعجب کردم ولی پیش خودم گفتم آخی، چقدر احساساتیه... اون موقع اگه میدونستم یه روزی بهم میگه من از احساس و عشق هیچی نمیدونم شاید هیچوقت بهش محل نمیذاشتم... اگه میدونستم یه روز میگه: "وقتی از عشق و احساست میگی من درکت نمیکنم و این چیزا اصلا برام مهم نیست" شاید قضیه یه جور دیگه میشد... اما چیکار میشه کرد؟ آدم که از اول نمیدونه آخرش قراره چی بشه. اما کاش واقعا هیچکس توی هیچ رابطه ای در جهت منفی عوض نشه... کاش آقا پسرهایی که خودشون رو میکشن تا توجه یه دختر رو جلب کنن و اونو بدست بیارن، وقتی خرشون از پل گذشت باز هم تلاششون رو برای راضی نگه داشتن طرف مقابلشون بکنن. حداقل یادشون باشه اون آدم شمارو اینجور احساسی و با شور و نشاط شناخته که باهاتون همراه شده. پس مطمئنا توقع نداره شما رو بعد از یه مدت سرد و بی احساس ببینه... متاسفانه خیلی ها به این قضیه توجه نمیکنن...

چقدر حرف زدم!...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody