بعد از چند روز - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

این چند روز حسابی سرم شلوغ بود نتونستم بیام بنویسم. مهمون داشتم. یکی از بچه های یونی. امشبم پیشم میمونه. این چند روز همش بیرون بودیم. الانم خیلی خسته م. فکر کن، من و مهمون داری!!!

فردا میرم مسافرت. تا سه شنبه. میرم شهری که درس میخوندم مدرکمو بگیرم. حاصل این چند سال رو! با بابا میرم. شاید دوستم هم باهامون بیاد. آخه اهل همون شهره(خونشون اونجاست). این دوستم که میگم خیلی با من فرق داره. کلا از هر نظر، چه از نظر فرهنگی، چه از نظر اعتقادی. اما خیلی جالبه که دوستهای خوبی برای هم هستیم. به عقاید هم احترام میذاریم. و این خیلی خوبه به نظرم.

این روزا یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده. وبلاگ های زیادی رو خوندم که از زندگی شون نوشته بودن. زندگی هایی که آخر همشون به خیانت شوهرهاشون میرسید. با یکی از دوستام هم داشتم صحبت میکردم. گفت خیلی از دوستاش به خاطر خیانت شوهرهاشون از هم جدا شدن. راستش یه کم ترسیدم. آدم چه جوری باید بفهمه کسی که باهاش ازدواج میکنه واقعا همونیه که میگه؟ از کجا بفهمم دروغ نمیگه؟... اصلا چه کاریه آدم ازدواج کنه. نه؟!

بابا تقریبا آخرهای این ماه میرن پیش مامان اینا و من این روزا حسابی مشغول خرید برای مامان و خواهرم هستم. انقدر لواشک و آلوچه خریدم که فکر کنم بابا رو به جرم قاچاق لواشک بگیرن!... بازم من تنها میشم. اشکالی نداره، زندگی همینه دیگه. فقط امیدوارم این تنهایی باعث نشه دوباره برم سمت "اون".

گفتم "اون"... دیگه بهش زنگ نزدم. هنوزم دارم مقاومت میکنم که نزنم. نمیدونم موفق میشم یا نه، سعیمو میکنم. راستش دلم براش تنگ شده. اما دیگه دلم بغلشو نمیخواد!... (شایدم میخواد)...

دیشب از این دوستم که خونمون بود حال یکی از دوستامونو پرسیدم. گفتم عروسیش اسفنده،نه؟... یه کم مکث کرد و گفت راستش "ا" داره از شوهرش جدا میشه... باورم نمیشد. انقدر ناراحت شدم که همونجا توی پاساژ خواستم بشینم روی زمین... این دوستم ("ا") توی مهر بود که عقد کرد. انقدر هم با وسواس شوهرشو انتخاب کرد که حد نداره. یعنی ما هممون میگفتیم به چه چیزایی فکر میکنی تو. یه چیزایی که اصلا به ذهن ما نمیرسید. خلاصه اینکه خیلی دختر عاقلی بود. حالا شوهرش چه مشکلی داشت؟... آقا دوست دختر داشتن! نه یک سال، نه دو سال، ده ساله!!! دوست دخترش هم ده سال ازش بزرگتره! دختره زنگ زده که اگه با این ازدواج کنی زندگیتو سیاه میکنم. پسره هم اصلا انکار نکرده و توی این مدت عقد هم با دوست دخترش ارتباط داشته... کاش همش همین بود. آقا یه بار قبلا ازدواج کرده بودن و اصلا چیزی نگفته بودن. هرچی هم این بنده های خدا تحقیق کردن، همه بهشون گفتن چه خونواده ی خوبین و چه گل پسریه این آقا. یه نفر نگفت این قبلا زن داشته.... واااااای، دلم میخواد خفش کنم... خلاصه اینکه با هزار تا کلک، این چند ماه به دوست من دروغ گفته بود. انقدر برای دوستم ناراحتم... خیلی غصه خوردم براش. فکر کردم این بلا سر هر کدوم از ماها میتونست بیاد... خداروشکر الان روحیه ش خیلی بهتره.

خیلی حرف زدم. برم یه کم به کارام برسم که فردا مسافرم...

نوشته شده در جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody