یعنی من عاقل میشم؟ - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

خدایا چرا من انقدر احمق شدم که باز به این گفتم؟ نمیشه وقتی دارم یه کار اشتباهی میکنم یه تلنگر بهم بزنی بگی این کارو نکن؟... باور کن من دیوونه م. اصلا کی گفته من اینو دوست دارم؟ اصلا دوسش ندارم. این که یه ذره هم برای من ارزش قائل نیست مگه من دیوونه م که دلم براش تنگ بشه. مگه دیوونه م که با ناراحتی هاش غصه بخورم؟ مگه دیوونه م که سر نماز هی بشینم براش دعا کنم؟ اصلا به من چه؟ چی از خودم مهم تره؟

الان بهش زنگ زدم میگم: "هفته ی پیش که کتفم کامل خوب شده بود برای مسکن هایی بود که به خاطر دندونم میخوردم. الان که دیگه اونارو نمیخورم به شدت درد میکنه دوباره، میای فردا با هم بریم دکتر؟" میگه از "خ" بپرس ببین کتفت چه مشکلی داره... گفتم دوست ندارم به اون بگم کتفم درد میکنه، میای؟... بازم گفت از اون بپرس... نمیدونم، میخواست حرص منو در بیاره؟... گفتم: اونشو خودم تصمیم میگیرم، میای با من دکتر یا نه؟... گفت: "نه"!

درجا خداحافظی کردم و قطع کردم. چشمام چهار تا شده بود. یعنی من به عنوان یه آدم غریبه هم درد کشیدنم مهم نبوده که پاشه باهام بیاد دکتر؟ من موندم این چه جوری یه سال دیگه میخواد قسم پزشکی بخوره. چه پزشک با وجدانی.... اه، چقدر اعصابم خورده از دست خودم. آخه برای چی به اون گفتم؟ چرا من آدم نمیشم؟

لطفا بهم نگید باید میدونستی و بهش زنگ نمیزدی. یا چرا دوباره زنگ زدی اصلا؟ یا چیزایی شبیه اینا... ممنون.

نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody