امروز بارید... باران - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

دلم آن گوشه ی دنج اتاقم را میخواهد که تو را در آغوش کشم...

 بارون که بارید امروز، دلم میخواست خیس بشم. زیر بارون ایستادم. چه خوب بود که بیرون بودم!... ایندفعه دوست داشتم صورتم خیسه خیس بشه. چون نه آرایش داشتم نه موهامو درست کرده بودم. ساده ی ساده. اینجوری بیشتر دوست دارم.

ظهر... صدای ویبره ی گوشیم از زیر بالشم میومد. گیج خواب بودم. یه کم با چشم بسته دنبال گوشیم گشتم... آهان اینجاست!... الو... گوشیم هنگ کرد! قطع شد... تازه چشمام باز شده بود... "اون" بود... بهش زنگ زدم و با صدای خواب آلود گفتم الو... گفت: اااا، خواب بودی؟ ببخشید بعدا زنگ میزنم... قطع کردم و دوباره غرق شدم زیر پتو و توی عالم زیبای خواب... بعد از چند ساعت که بیدار شدم بهش زنگ زدم و جواب آزمایشمو براش خوندم... خداروشکر مشکل خاصی نبود. با حوصله همشو گوش داد و برام توضیح داد. فقط یه کوچولو بیشتر باید حواسم باشه.

باید عادت کنم با شنیدن صداش دلتنگ نشم، خوشحال نشم، ناراحت هم نشم... باید تمرین کنم سنگ شدن رو...

دلم دیگه هیچی نباید بخواد... و نمیخواد!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody