و صد افسوس! - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

امروز روز خیلی سختی بود برام. خدا رو شکر که داره تموم میشه. سختیش از این جهت بود که توی ترکم! ترک "اون"... و فوق العاده کار سختیه. ترجیح میدم به هیچی فکر نکنم و بذارم خودش بگذره. امید دارم. به رحمت خدا امید دارم.

امروز باید میرفتم جواب آزمایشمو میگرفتم. اما حوصله ی بیرون رفتن نداشتم. حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. دوست دارم یه برنامه ی منظم برای زندگیم داشته باشم. یه هدف خوشایند. اینکه به زور دارم زبان میخونم که تافل بگیرم و برم پیش مامان اینا، برنامه ی خوشایندی برای من نیست. واقعا نیست. طبیعیه که توی این شرایط نمیتونم از زبان خوندنم بهترین نتیجه رو بگیرم... نمیدونم چه جوری حالم رو توصیف کنم. توی یه بلاتکلیفی عجیبم. یه جور بلاتکلیفی که قرار نیست کسی تکلیفمو مشخص کنه. انگار همه چیز دست خودمه ولی دست و پامو بستن و نمیتونم هیچ تلاشی برای رهایی از این وضع بکنم. حس بدیه.

هنوزم دلم دوست داشته شدن میخواد. بیشتر از اینکه به خوده دوست داشته شدن نیاز داشته باشم، به آرامشی که برام داره احتیاج دارم. دلم میخواد چشمامو ببندم و تکیه کنم. به یه تکیه گاه محکم. به یکی که بهم بگه به هیچی فکر نکن، من همیشه هستم. همیشه پشتتم... دلم خنده ی از ته دل میخواد. یکی رو میخوام که ازم بخواد بخندم!... یه لبخند مهربون میخوام. از همه ی این باید و نباید ها خسته شدم. از بغضی که توی گلومه خسته شدم. دوست دارم اگه دو نفر همدیگه رو دوست دارن هیچ سدی جلوشون نباشه برای به هم رسیدن. از اینکه برای رسیدن به یکی باید به هزار تا چیز قبل از خودت و اون فکر کنی ناراحتم. فقط اینجا اینجوریه؟ یا هر جای دنیا بریم همینه؟... من فکر میکنم فقط اینجاست که دوست داشتن فدای همه چیز میشه... چه چیزهای بی ارزشی... و صد افسوس!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody