برای دل بیقرارم - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

حال و روز خوبی ندارم این روزا. خیلی داره سخت میگذره. خیلی دارم اذیت میشم. بعضی وقتها فکر میکنم تحملش از توان من خارجه. اما بعد فقط سعی میکنم به هیچی فکر نکنم تا بهتر بشم. اگه بخوام به این فکر کنم که سه سال عمرم هدر رفت و کسی رو که هنور دوسش دارم باید فراموش کنم، دیوونه میشم. اگه بخوام بشمرم چند ماهه مامانمو ندیدمو بشینم فکر کنم چقدر دلم براش تنگ شده بازم دیوونه میشم... اما هرچقدر هم که فکرمو ببرم پیش چیزای خوب، بازم اینها هستن، بازم میان توی ذهنم... بازم به اینجا میرسم که باید بگم دیگه نمیتونم.

حاضر بودم تمام آرزوهامو فدای با اون بودن کنم. حاضر نشد... حاضر بودم بمونم، هرچقدر که لازم باشه، همینطوری، بدون هیچ رسمیتی. حاضر نشد... به جای منم تصمیم گرفت و گفت دلم نمیخواد زندگیت هدر بره. برو به چیزی که لیاقتشو داری برس... دیگه هیچی نمیتونم بگم. میگه وقتی با منه ناراحته از اینکه منو بلاتکلیف نگه داشته. میگم  برای من ارزششو داری. من برای دوست داشتنم ارزش قائلم. میگه من توی این شرایط تنهایی راحت ترم... دهنم بسته میشه با این حرفها... خدای من، چرا این اشکها قطع نمیشن؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody