یه روز زمستونی دیگه - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دارم چیپس میخورم. چیپس پنیر و پیاز (هرکی دوست نداره لطفا نگه ااااااه) ، من دوست دارم... امروز با دوستم رفتم بیرون. عطر خریدم نیشخند. داشتیم برمیگشتیم، تقریبا نزدیک خونه بودیم دوستم گفت بریم پاساژ گردی؟ (یعنی چیزی لازم نداره که بخره اما دلش میخواد مغازه ها رو نگاه کنه!) منم گفتم بریم نیشخند. رفتیم، خیلی هم خوش گذشت. چقدر هوا سرده. از دیشب خیلی سردتر شده. من اصلا نمیدونستم. برای همینم زیاد لباس نپوشیدم. فقط یه پالتو پوشیدم. کل این چند ساعتو داشتم میلرزیدم.

دلم اسکی میخواد و یه اکیپ باحال که بتونم باهاشون برم اسکی. دوستای خودم تقریبا تموم شدن! یه مقدار دوست نیاز دارم!!! "اون" با دوستاش رفته خارج از تهران برای اسکی (دیگه همه میدونن کجارو میگم!!!). ویلای یکی از دوستاش. و از اونجایی که رابطه ی ما تموم شده و همه میدونن، کسی منو دعوت نکرد! البته اگه هم دعوت میکردن نمیتونستم برم... یه مدت پیش ازش پرسیدم به "م" گفتی رابطه ی ما تموم شده؟ ("م" یکی از دوستاشه که دختره خیلی خوبی هم هست) گفت آره. گفتم چی گفت؟ گفت هیچی، فقط ناراحت شد!... فکر میکنم یه کم بیشتر از ناراحت شدن ازش توقع داشتم.

پ.ن ١ : دلم میخواد زودتر عید بشه. زوووووووووووووود...

پ.ن ٢ : همه دارن رای میدن برای "انتخاب صد وبلاگ نویس زن". منم دلم رای خواست ناراحت

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody