یک روزمرگی ساده - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

صورتم برافروخته ست. عصبانیم یا چیز دیگه ای، نمیدونم! حس و حال عجیبی دارم. نمیدونم بگم حالم خوبه، بده، معمولیه... هیچ کدوم از اینها نیستم. فردا باید برم یه جایی که باید بهم خوش بگذره. حوصله ای باید باشه که نیست. این روزها دچار یه روزمرگی خاصی شدم. شاید هم یه روزمرگی معمولی! چیزی که شاید خیلی ها دچارش باشند. خوش به حال کسایی که راه فرار از این روزمرگی رو پیدا کردن...

بی صبرانه منتظر عیدم و مسافرتی که میخوام برم... منتظر بهارم. خسته شدم از این زمستون کسل کننده. دلم میخواد برم مدرسه. ظهر با شوق و ذوق بیام خونه و به مامانم بگم غذا چی داریم؟ شب هم مشقهامو بنویسم و دوباره فردا صبح... دوازده سال رفتم مدرسه و هیچوقت از این تکرار خسته نشدم. واقعا چرا؟!!

منتظر یه تغییرم... میخوام همه چیز عالی بشه... میشه... امیدوارم به زودی...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody