و تمام! - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

همه چیزو تموم کردم. همین الان. ساعت ٩ و پنج دقیقه. مینویسم که یادم بمونه. مینویسم که بدونم دیگه نباید برگردم. دیگه هیچ جایی برای برگشت نیست. نمیدونم میخوام چیکار کنم با پس لرزه های این تصمیم. فقط میدونم این تصمیم باید گرفته میشد و از قاطعیت خودم خوشحالم.

امشب باهاش بیرون بودم. مهربون بود. مثل هر روز این چند وقت. اما من یه مهربونی نمیخوام که بعد از چند سال بفهمم فقط عمرم تلف شده. بچه که نیستم. باید یه جوری این بلاتکلیفی رو تموم میکردم. اون یک ماهی که باهاش صحبت نکردم خیلی توی فراموش کردنش بهم کمک میکنه. البته امیدوارم.

رفتیم با هم آیسپک خوردیم. بعد هم یه مغازه ای کار داشت و رفت کارشو انجام داد. به جز چند دقیقه، همش توی ماشین بودم. همه چیز آروم و خوب بود. اصلا هم نمیخوام بگم اتفاقی افتاد. هیچی نشد. دوست داشت با من مثل قبلا باشه. دستمو بگیره و... بهش گفتم ازم توقع نداشته باش بذارم دستمو بگیری و لپمو ببوسی وقتی که میگی هیچ کاری برای رسیدن به من نمیتونی بکنی، وقتی که به من میگی من هیچ تلاشی نمیتونم بکنم.... خیلی منطقی قبول کرد. قبل از اینکه پیاده بشم بهش گفتم خیلی برام سخته هم تو رو ببینم هم سعی کنم فراموشت کنم. ساکت نشستم ببینم چی میگه. گفت خب منو نبین دیگه.... فهمیدم واقعا نمیخواد هیچ تلاشی کنه. دیگه برام مهم نبود که میگه چقدر دوستم داره و چقدر دلتنگم میشه. از نظر من وقتی کسی برای رسیدن به چیزی یا کسی تلاش نکنه، حقش اینه که اون چیز یا شخص رو بدست نیاره.

اومدم خونه بهش اس ام اس زدم. بیمارستان بود. گفتم و گفتم و ... به این نتیجه رسیدم که واقعا قصد جدی ای در موزد من نداره. میگه شرایطش خوب نیست الان. میگم کسی شرایط خاصی ازت نمیخواد. میگه برای من سخته با شرایط بدم تو رو بدست بیارم... دیگه دلیل هاش برام مهم نبود... فقط تصمیمش رو میشنیدم که میگفت نمیشه!

همین "نمیشه" برای من کافی بود تا بگم پس لطفا دیگه به من زنگ نزن... گفتم، قبول کرد... گفتم چند هفته ی دیگه نیای بگی دلم برات تنگ شده، هرجوری شده خودتو کنترل کن که دیگه کاری با من نداشته باشی... قبول کرد. و تمام!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody