دانشجویی... گذشت! - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

امروز خیلی یاد دوران دانشجوییم افتادم. با اینکه چند ماه بیشتر از تموم شدنش نمیگذره اما دلتنگ خیلی چیزها شدم. برای تک تک راهروهای دانشکده دلم تنگ شده. برای خیابونهای اون شهر، برای استادای سختگیر که فکر میکردیم هیچی از زندگی نمیفهمن. چون هر روزشون تکرار روز قبل بود.

چقدر دلم میخواد توی اون شهر باشم، برم از حسین آقا بستنی و پفک بخرم و بیام بشینم با هم خونه ایم بخورم و تا صبح حرف بزنیم. یا تا صبح پای تلفن با اون صحبت کنم. صبح هم هزار تا فحش به خودم بدم چون برام سخته از خواب بیدار بشم و به کلاس ساعت ٨ صبح برسم... دلم برای اس ام اس هایی که صبحها برام میزد هم تنگ شده... "سلام قلب من، من بیمارستانم، صبحت بخیر، بیدار شدی؟ رسیدی دانشگاه؟"... یا اگه کلاسم صبح زود نبود اس ام اس میزد: "سلام عزیز دلم، خوب بخوابی گلم، من اومدم بیمارستان"... خودم ازش خواسته بودم صبحها که بیدار میشه بهم بگه، اونم چه خوب گوش میکرد.

یه حس غم انگیز دارم. حس میکنم چیزهایی رو از دست دادم که دیگه نمیتونم به دستشون بیارم... میدونم، دوران دانشجویی هر کسی تموم میشه و این یه قانونه. اما من نمیخوام منطقی فکر کنم. احساسم میگه دلتنگ باش، و من دلتنگم.

دلم برای غر زدن هام هم تنگ شده. برای راهی که زیر آفتاب تا سلف میرفتم که غذاهای بدمزه ی دانشگاه رو بخورم.... آه، چقدر حرص خوردم برای چیزهای بی ارزش. چقدر استرس کشیدم سر کوچکترین چیزها. یادمه یه بار برای چند دقیقه دیر رسیدن به کلاس، بیست و پنج صدم از نمره ی پایانترمم کم شد و من تا مدتها داشتم حرص اون بیست و پنج صدم رو میخوردم! اون چند دقیقه ای هم که دیر رسیدم برای این بود که توی رستوران یه هتل با بچه ها نشسته بودیم و غذا رو دیر آوردن. آخرشم غذا نخورده پاشدم. فقط خدا میدونه چقدر حرص خوردم و راهروهای دانشکده رو چه جوری دویدم... چقدر بچه بودم! چه اهمیتی داشت؟ نمیدونم.

خاطراتم بدجوری دارن توی ذهنم رژه میرن. هیچ جوری هم منظم نمیشن تا بفرستمشون یه جای مغزم تا برای همیشه خاک بخورن.

دلم برای خونه م که چهار سال توش زندگی کردم تنگ شده. روز آخر که داشتم اسباب کشی میکردم دیوارهاشو بوسیدم! دیوونه نیستم، دیوونه ی خاطراتمم. فقط خدا میدونه و خودم که چقدر توی اون خونه خاطره دارم. شبهایی که تا صبح گریه کردم. حالا از دلتنگی بود یا شاید هم کسی ناراحتم کرده بود. موقع هایی که از خوشحالیه شنیدن یه حرف قشنگ ذوق میکردم. موقع هایی که دلم میگرفت و خونه برام مثل قفس میشد. چند روز توی سال که خواهرم میومد پیشم... پررنگ ترین خاطرات زندگیم توی اون خونه بوده. همش توی اون خونه بود.

چقدر دلم میخواد جواد آقا باغبون دانشکده ی برق رو ببینم و بهش بگم خسته نباشید! چقدر دلم میخواد با شوق و ذوق آهنگ انتخاب کنم و ببرم توی ماشین گوش بدم، و صبح توی ترافیک چهارراه قبل از دانشگاه، فقط صدای آهنگ من بیاد و حسابی خواب از سرم بپره.

بهتره دیگه دنبال دلتنگی نگردم. زندگی همینه بهار. امروزت هم فردا برات میشه یه خاطره! نه؟

پ.ن: دستم بهتر نیست. امروز قرار بود برم دکتر. اما نشد. هفته ی دیگه اگه خدا بخواد میرم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody