امروز من! - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

کلی نوشتم همش پرید... تقصیر خودم بود. اما اشکالی نداره، دوباره مینویسم.

چقدر خوبه که پاهام یه کم دارن استراحت میکنن. امروز همش سر پا بودم. الان لم دادم روی مبل و پاهامو دراز کردم. میخوام یه آهنگ قشنگ گوش کنم. یه آهنگ قشنگ که یه حس قشنگ بهم بده. اما چه آهنگی؟ هوممم... نمیدونم، فعلا همینطوری خوبه.

امروز یه کم خرید کردم. خرید کردن رو خیلی دوست دارم. تفریح نشاط آوریه نیشخند

از اون هم یه کم بنویسم... زنگ زد. فقط یه بار!... -سلام خانوم مهندس... انقدر صداش خوشحال بود که دلم نیومد باهاش سرد برخورد کنم و ناراحتش کنم. برای خونه ش چند تا وسیله ی جدید خریده بود و با شوق و ذوق داشت برام توضیح میداد. منم به همه ی حرفهاش گوش دادم... دروغ چرا، دلم برای صداش تنگ شده بود... دیشب وقتی از دلتنگیهاش میگفت واقعا غصه میخوردم. اما نمیدونم باید چیکار کنم.... فعلا نمیخوام به هیچی فکر کنم.

امروز بارون بارید. یه چیزی بین بارون و برف بود. انگار روش نمیشد برف بشه! با اینکه دلم میخواست زیر بارون خیس بشم اما نمیدونم چرا چترمو نبستم. دلم بارون زیاد میخواد. برف هم!

یه جیز دیگه هم دلم میخواد... دوست دارم توی یه دشت بزرگ و سبز دراز بکشم. روی چمن ها. دستهامو باز کنم و به آسمون نگاه کنم. دوست دارم تنها باشم. اما نه، نمیدونم دوست دارم تنها باشم یا نه!... کاش میشد الان یه عالمه لباس گرم بپوشم و برم زیر بارون... هوممم... دوست دارم زیر بارون خیس بشم. الان میشه؟ نمیشه!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody