چرا امشب اینجوریم؟ - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

روی مبل لم دادم و دلم میخواد آهنگ گوش کنم. اما تلویزیون روشنه. حوصله ندارم خاموشش کنم. چقدر خسته شدم امروز. ذهنم خیلی درگیره. درگیره همه چیز...

امروز دیدمش. گفت میخوام ببینمت. منم میخواستم... باورم نمیشه خودشه که انقدر مهربون شده. یعنی واقعا باور کردنی نیست... چند دقیقه حواسم بهش نباشه، یه دفعه میبینم دستشو گذاشته زیر چونه ش و همینطوری داره منو نگاه میکنه. بهش که لبخند میزدم، میگفت وای بهار چقدر تو خوشگلی!!! انقدر دستمامو بوسید که بهش گفتم چت شده تو؟ میگفت خودمم نمیدونم. دلم خیلی برات تنگ شده، خیلی دوستت دارم... دیگه داشتم شاخ درمیاوردم. دلتنگی؟ دوست داشتن؟ اون؟؟!!!

ولی یه حس عجیبی دارم. مثل اولا نیستم که با یه "دوستت دارم" اون دلم پر میکشید. از دوست داشتن میترسم. از دوست داشته شدن هم، حتی اگه از طرف اون باشه.

چقدر امروز بچه شده بود. اشک تو چشمهاش جمع میشد وقتی میگفت میدونم خیلی اذیتت کردم. بهم میگفت "خوشگلم تو خیلی مهربونی"، چقدر خودش مهربون میشد موقع گفتن این حرف... حال من چرا اینجوریه؟ چرا نمیتونم بفهمم چمه؟ دلم چی میخواد؟ پس چرا نمیشه؟ امشب گریه هم کردم. دلم برای هردو مون سوخت. برای گذشته و آینده ای که داریم. آینده ای که شاید با هم باشه، شاید هم نه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody