بدون عنوان 45 - رد پای زندگی...
































رد پای زندگی...

سلام...

دو روزه آپ نکردم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود نیشخند...

این برف که میاد من حسابی روحیه میگیرم. کاش همیشه برف میبارید! اگه امسال دیگه برف نباره حسرت برف بازی تو دلم میمونه. هیچکس امسال با من نیومد برف بازی ناراحت

زندگیم مثل همیشه ست. از "اون" خیلی خبر ندارم. اون مشغوله درس و زندگی خودشه، منم مشغوله روزمرگی خودم! امروز تقریبا همش خواب بودم. عاشق خوابم نیشخند

دارم فکر میکنم اگه از "اون" ننویسم هیچ حرفی برای نوشتن ندارم. چرا آخه؟ کل زندگی منو تحت تاثیر قرار داده... اما واقعا دوست دارم با یکی قرار بذارم. حتی اگه فقط یه بار ببینمش و دفعه ی دومی در کار نباشه. نمیدونم با کی، شخص خاصی منظورم نیست... با اینکه هنوز "اون" رو دوست دارم اما شاید میخوام بهش نشون بدم من هنوز همون بهارم. نمیخوام فکر کنه دیگه مثل قبلا نیست و کسی نمیخواد با من باشه. اصلا چرا برام مهمه اون چه فکری میکنه؟ شاید اون اصلا هیچ فکری راجع به من نکنه... چرا باید برام مهم باشه؟

اما واقعا دوست دارم این تنهایی تموم بشه...

پ.ن: دلم برای مامانم و خواهرم یه ذره شده...

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody